تبليغاتX
رنگ شب


رنگ شب

بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه به آن چیزی که می نگری

 

شعر را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده در Tue 13 Oct 2009ساعت 7:50 PM توسط کهربا| |

 

گزیده ای از کتاب جاودانه ها اثر جبران خلیل جبران


ادامه مطلب
نوشته شده در Tue 13 Oct 2009ساعت 7:19 PM توسط کهربا| |

خداوندتابلوهاي عظيم وشگرفي دارد?يکي ازآنهانقاشي تحسين برانگيزي است که اودرهرغروب بر ما عرضه مي کند.تابلويي بارنگهاي اهورايي وآسماني ٬هرچند عده زيادي ازما نه تنها براي براي ديدن اين تابلو برنامه اي نداريم بلکه حتي يادمان رفته اوهرروز (ماحاضر باشيم يا نباشيم) آن راازنو ودگرگونه طراحي مي کند. زيرا کساني که هميشه آن را به تماشا نشسته اند ٬ باوردارند که اوهربار جلوه اي ديگر ازجام رحمت ومحبتش را درآن نمايان مي سازد. ازنگاه  ونگرش آنان کارخدا تکراري نيست٬چراکه آنان به هنرمند واقعي ايمان پيدا کرده اند وبراي همين افق نگاهشان هميشه روبه بالا است . اوازدعوت ما هرگز نااميد نمي شود وبراي کساني که به وقت غروب براي تماشاي هنرش نمي روند٬زمان طلوع نيز تابلوي رنگين ديگري در طاق آسمان مي آويزد .

اگر امشب غروب ٬سعادت ديدن هنر خداي مهربان را ازدست داديد٬نگران نباشيد....

اندکي صبرکنيد٬سحرگاهان نزديک است ولطف اونصيب شما خواهد شد .


 

نوشته شده در Sun 4 Oct 2009ساعت 4:29 PM توسط مینا| |

از کوفی عنان پرسیدند:بهترین خاطره شما از دوران تحصیل چه بود؟جواب داد :روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد وبرگۀ سفید رنگی رابه تخته سیاه چسباند. در وسط آن لکه ای با جوهر سیاه نمایان بود.از شاگردان پرسید: بچه ها در این برگه چه می بینید؟ همه جواب دادند: یک لکه سیاه آقا.

معلم با چهره ای اندیشمند  لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت ،سپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کردو گفت:بچه های عزیز چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟

کوفی عنان میگوید: از آن روز تلاش کردم اول سفیدی(خوبی ها،نکات مثبت،روشنایی ها و...)را بنگرم.

راستی ما(من وشما) چطور می نگریم؟؟؟

نوشته شده در Sat 3 Oct 2009ساعت 9:10 PM توسط مینا| |

 

نوشته ای دیگر از کتاب مکتوب اثر پائولو کوئیلو


ادامه مطلب
نوشته شده در Sat 26 Sep 2009ساعت 0:14 AM توسط کهربا| |

 

سینما یک نیاز ملی است. یک دستاورد انسانی است که در رشد و بالندگی فرهنگ و تمدن یک جامعه می کوشد.


ادامه مطلب
نوشته شده در Sat 26 Sep 2009ساعت 0:5 AM توسط کهربا| |

 

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز این سان

در عشق بی زوال تو می گریم

 

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

 

شبها چو در کناره نخلستان

کاروان ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گوئی

از موج های خسته به گوش آید

 

شب لحظه ای به ساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر

تا روح بیقرار مرا بینی

 

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

 

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهائی

پر می کشم به پهنه دریاها

 

شادم که همچو شاخه خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گوئی هنوز آن تن تبدارم

که از آفتاب شهر تو می سوزم

 

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزی ست

که او را هزار جلوه رنگین است

 

اما من آن شکوفه اندوهم

که از شاخه های یاد تو می رویم

شبها تو را به گوشه تنهائی

در یاد آشنای تو می جویم

                                                                      فروغ فرخزاد

نوشته شده در Fri 25 Sep 2009ساعت 11:51 PM توسط کهربا| |


:قالبساز: :بهاربیست:

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس