از خانه بدر، از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا می رفت.
در جاده، درختان سبز،گل ها وا، شیطان نگران:
اندیشه رها می رفت.
خار آمد، و بیابان ، وسراب .
کوه آمد و ، خواب.
آواز پری: مرغی به هوا می رفت؟
نی، همزاد گیاهی بود، از پیش گیا می رفت.
شب می شد و روز.
جایی، شیطان نگران ، تنهایی ما می رفت.
+ نوشته شده در
Thu 20 Oct 2011ساعت
9:29 PM  توسط کهربا
|
در آ، کران را برچیدم، خاک زمان رفتم، آب «نگر» پاشیدم.
در سفالینه چشم، « صد برگ» نگه بنشاندم، بنشستم.
آیینه شکستم، تا سرشارتو من باشم و من جامه نهادم.
رشته گسستم.
زیبایان خندیدند، خواب «چرا» دادمشان، خوابیدند.
غوکی می جست، اندوهش دادم، و نشست.
در کشت گمان، هر سبزه لگد کردم. از هر بیشه، شوری به سبد کردم.
بوی تو می آمد، به صدا نیرو،به روان پر دادم، آواز «درآ» سر دادم.
پژواک تو می پیچید، چکه شدم، از بام صدا لغزیدم ، و شنیدم.
یک هیچ ترا دیدم، و دویدم.
آب تجلی تو نوشیدم و دمیدم.
+ نوشته شده در
Thu 20 Oct 2011ساعت
9:25 PM  توسط کهربا
|
تو باید هر روز یک بار باخویشتن خویش به جنگ برخیزی و در این کار نباید برای شکست و پیروزی اهمیتی قائل شوی چرا که آن به حقیقت مربوط می شود نه به تو.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در راه فضیلت باید از جهش پرهیز کرد و هر کس باید راه خود را بپوید و از راه دیگران کناره گیرد و تنها در اندیشه رسیدن به قله نباشد زیرا هر سالکی باید برای پیشروان پل و برای عقب ماندگان رهنما باشد.
+ نوشته شده در
Mon 10 Oct 2011ساعت
11:32 PM  توسط کهربا
|
جهان ، آلوده خواب است.
فروبسته است وحشت در به روی هر تپش ،هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو می خواندم در گوش:
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست!
شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار:
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟
+ نوشته شده در
Mon 10 Oct 2011ساعت
11:28 PM  توسط کهربا
|
سلام
دیشب یه پیامک از دوستم بهم رسید
توش نوشته شده بود:
« با این شماره می تونی با امام رضا صحبت کنی ... التماس دعا»
اما آیا به نظر شما امام رضا رو میشه پشت خط پیدا کرد؟؟
اگه قراره ارتباطی با امام رضا یا اصلا اونیکی ائمه ها برقرار بشه اون ارتباطی نیست جز ارتباط دل...
که به نظر من شماره ش فقط با کد صداقت و شماره ایمان و اعتقاده
وگرنه اگه این دو تارو نداشته باشی حتی اگه تو حرم هم باشی نمی تونی با امام رضا ارتباط برقرار کنی و امام رضا هم عمری صدات و نشنوه...
این نظر منه
حالا هی برید حرم ائمه وامام زاده و ملت رو له کنید و فحش بدید که چرا مانع رسیدن دست شما به ضریحشونند
اینه چیزی که دولت مردا و ملاهای ما مردم ایران رو بهش مشغول کردن...
+ نوشته شده در
Wed 5 Oct 2011ساعت
11:18 PM  توسط کهربا
|
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
« چامه و چکامه » نیستند
تا به « رشته سخن » در آورم
نعره نیستند
تا ز « نای جان» بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد، حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
+ نوشته شده در
Mon 12 Sep 2011ساعت
0:22 AM  توسط کهربا
|
ای برتر از خیال محالی که داشتیم
بالاتر از توهم بالی که داشتم
طوفان رسید و برگ و برم را به باد داد
پیش از رسیدن دل کالی که داشتم
این کوره رودهای گل آلود از کجاست ؟
کو چشمه عمیق و زلالی که داشتم؟
حال غزال بود و مجال غزل مرا
آن حال کو؟ کجاست مجالی که داشتم؟
کی می شود به روی تو روشن چراغ چشم؟
روشن نشد جواب سوالی که داشتم
باری مگر ز شرق نگاه تو بر دمد
آن آفتاب رو به زوالی که داشتم
+ نوشته شده در
Sun 11 Sep 2011ساعت
11:44 PM  توسط کهربا
|